تبليغاتX
رمضان
+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 11:6 |
    

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 20:23 |

شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي بي ترديد بزرگترين شاعري است که بعد از فردوسي آسمان ادب فارسي را با نور خيره کننده اش روشن ساخت و آن روشني با چنان تلألويي همراه بود که هنوز پس از گذشت هفت قرن تمام از تاثير آن کاسته نشده است و اين اثر تا پارسي برجاست همچنان برقرار خواهد ماند.

تاريخ ولادت سعدي به قرينه ي سخن او در گلستان در حدود سال 606 هجري است. وي در آغاز گلستان چنين مي گويد:

« يک شب تأمل ايام گذشته مي کردم و بر عمر تلف کرده تأسف مي خوردم و سنگ سراچه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين ابيات مناسب حال خود مي گفتم:

در اقصاي عالم بگشتم بسي                          به سر بردم ايام با هر کسي

تمتع به هر گوشه اي يافتم                             ز هر خرمني خوشه اي يافتم

چو پاکان شيراز خاکي نهاد                             نديدم که رحمت بر اين خاک باد

تولاي مردان اين پاک بوم                                برانگيختم خاطر از شام و روم

دريغ آمدم زان همه بوستان                            تهيدست رفتن سوي دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند                            بر دوستان ارمغاني برند

مرا گر تهي بود از قند دست                            سخن هاي شيرين تر از قند هست

نه قندي که مردم به صورت خورند                    که ارباب معني به کاغذ برند»

به تصريح خود شاعر اين ابيات ، مناسب حال او و در تأسف بر عمر از دست رفته و اشاره به پنجاه سالگي وي سروده شده است و چون آنها را با دو بيت زير که هم در مقدمه گلستان من باب ذکر تاريخ تأليف کتاب آمده است:

هر دم از عمر مي رود نفسي                         چون نگه مي کنم نمانده بسي

اي که پنجاه رفت و در خوابي                          مگر اين پنج روز دريابي

خجل آن کس که رفت و کار نساخت                 کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشين بامداد رحيل                             بازدارد پياده را زسبيل...

قياس کنيم ، نتيجه چنين مي شود که در سال656 هجري پنجاه سال يا قريب به اين از عمر سعدي گذشته بود.

سعدي در شيراز در ميان خانداني که از عالمان دين بودند ولادت يافت. دولتشاه مي نويسد که: « گويند پدر شيخ ملازم اتابک بوده » يعني اتابک سعدبن زنگي ، و البته قبول چنين قولي با اشتغال پدر سعدي به علوم شرعيه منافات ندارد. سعدي از دوران کودکي تحت تربيت پدر قرار گرفت و از هدايت و نصيحت او برخوردار گشت ؛ ولي در کودکي يتيم شد و ظاهراً در حضن تربيت نياي مادري خود که بنابر بعضي اقوال مسعود بن مصلح الفارسي پدر قطب الدين شيرازي بوده ، قرار گرفت و مقدمات علوم ادبي و شرعي را در شيراز آموخت و سپس براي اتمام تحصيلات به بغداد رفت. اين سفر که مقدمه ي سفرهاي طولاني ديگر سعدي بود ، گويا در حدود سال 620 هجري اتفاق افتاده است ؛ زيرا وي اشاره اي دارد به زمان خروج خود از فارس در هنگامي که جهان چون موي زنگي در هم آشفته بود.

سعدي بعد از اين تاريخ تا مدتي در بغداد به سر برد و در مدرسه ي معروف نظاميه ي آن شهر به ادامه تحصيل پرداخت. چند سالي را که سعدي در بغداد گذراند بايد به دوران تحصيل و کسب فيض از بزرگترين مدرسان و مشايخ عهد ، تقسيم کرد و گويا بعد از طي اين مراحل بود که سفرهاي طولاني خود را در حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنا به گفتار خود در اقصاي عالم گشت و با هر کسي ايام را به سر برد و به هر گوشه اي تمتعي يافت و از هر خرمني خوشه اي برداشت.

سفري که سعدي در حدود سال 620 آغاز کرده بود مقارن سال 655 با بازگشت به شيراز پايان يافت. وفات سعدي را در مآخذ گوناگون به سال هاي 690-691- 694 و 695 نوشته اند.

نکته مهمي که درباره سعدي قابل ذکر است، شهرت بسياري است که در حيات خويش حاصل کرد. پيداست که اين موضوع در تاريخ ادبيات فارسي تا قرن هفتم هجري تازگي نداشت و بعضي از شاعران بزرگ مانند ظهير فاريابي و خاقاني در زمان حيات خود مشهور و در نزد شعرشناسان عصرشان معروف بودند. اما گمان مي رود که هيچ يک از آنان در شهرت ميان فارسي شناسان کشورهاي مختلف از آسياي صغير گرفته تا هندوستان ، در عهد و زمان خود، به سعدي نرسيده اند و اينکه او در آثار خويش چند جا به شهرت و رواج گفتار خود اشاراتي دارد ، درست و دور از مبالغه است.

از جمله شاعران استاد در عصر سعدي که در خارج از ايران مي زيسته اند يکي امير خسرو است و ديگر حسن دهلوي که هر دو از سعدي در غزل هاي خود پيروي مي کرده اند و امير خسرو از اينکه در «نوبت سعدي» جرأت شاعري مي کرد خود را ملامت مي نمود.

آثار سعدي به دو دسته ي آثار منظوم و آثار منثور تقسيم مي شود. آثار منثور وي خاصه شاهکارش گلستان ، داراي هشت باب است:

به نام خداوند جان آفرين                                       حکيم سخن در زبان آفرين

خداوند بخشنده دستگير                                       کريم خطا بخش پوزش پذير

عزيزي که هر کز درش سر بتافت                             به هر در که شد هيج عزت نيافت

سر پادشاهان گردنفراز                                          به درگاه او بر زمين نياز

نه گردنکشان را بگيرد به فور                                   نه عذرآوران را براند به جور

و گر خشم گيرد ز کردار زشت                                  چو باز آمدي ماجرا در نوشت

اگر با پدر جنگ جويد کسي                                     پدر بي گمان خشم گيرد بسي

و گر بنده چابک نباشد به کار                                   عزيزش ندارد خداوندگار

و گر بر رفيقان نباشي شفيق                                  به فرسنگ بگريزد از تو رفيق

و گر ترک خدمت کند لشکري                                   شود شاه لشکر کش از وي بري

دو کونش يکي قطره از بحر علم                                گنه بيند و پرده پوشد به حلم

اديم زمين سفره عام اوست                                    بر  اين خوان يغما چه دشمن چه دوست

اگر بر جفاپيشه بشتافتي                                        که از دست قهرش امان يافتي؟

بري ذاتش از تهمت ضد و جنس                                غني ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چيز و کس                                  بني آدم و مرغ  و مور و مگس ...

در رأس آثار منظوم سعدي يکي از شاهکارهاي بلا منازع شعر فارسي قرار دارد که در نسخ کهن ، کليات "سعدي نامه" ناميده شده و بعدها به "بوستان" شهرت يافته است. اين منظومه در اخلاق و تربيت و وعظ و تحقيق است در ده باب: 1- عدل  2- احسان  3- عشق   4- تواضع   5- رضا   6- ذکر   7- تربيت   8- شکر   9- توبه  10- مناجات

تاريخ اتمام منظومه گلستان را سعدي بدينگونه آورده است:

به روز همايون و سال سعيد                                    به تاريخ فرخ ميان دو عيد

ز ششصد فزون بود و پنجاه و پنج                             که پر دُر شد اين نامبردار گنج

و بدين تقدير کتاب در سال 655 هجري به اتمام رسيد اما تاريخ شروع آن معلوم نيست و تنها از فحواي سخن گوينده در آغاز منظومه معلوم مي شود که آن را پيش از بازگشت، به فارسي سرود.

آثار ديگر سعدي قصائد عربي است که حدود هفتصد بيت مشتمل بر معناي غنائي و مدح و نصيحت است و قصائد فارسي او که در موعظه و نصيحت و توحيد و مدح پادشاهان و رجال دوره ي او مي باشد.

شهرتي که سعدي در حيات خود به دست آورد بعد از مرگ او با سرعتي بي سابقه افزايش يافت و او به زودي به عنوان بهترين شاعر زبان فارسي و يا يکي از بهترين و بزرگترين شعراي درجه اول زبان فارسي شناخته شد و سخن او حجت فصحا و بلغاي فارسي زبان قرار گرفت. اين اشتهار سعدي معلول چند خاصيت در اوست: نخست آنکه وي گوينده اي است که زبان فصيح و بيان معجزه آساي خود را تنها وقف مدح و يا بيان احساسات عاشقانه و امثال اين مطالب نکرد بلکه بيشتر، آن را به خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدميزادگان و موعظه آنان و علي الخصوص راهنمائي گمراهان به راه راست، به کار برد و در اين امر از همه شاعران و نويسندگان فارسي زبان موفق تر و کامياب تر بود. دوم آنکه وي نويسنده و شاعري با اطلاع و جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود و همه تجاربي را که در زندگاني خود اندوخته بود، در گفتارهاي خود براي صلاح کار همنوعان بازگو کرد تا در هدايت آنان به راه راست موفق تر باشد. سوم آن که وي سخن گرم و لطيف خود را در نظم و نثر اخلاقي و اجتماعي خويش همراه با امثال و حکايات دلپذير که جالب نظر خوانندگان باشد بيان کرد و آنان را تنها با نصايح خشک و مواعظه ملال انگيز از خود نرنجانيد. چهارم آنکه وي در مدح و غزل، هر دو راهي نو و تازه پيش گرفت، در مدح، بيان مواعظ و انديشه هاي حکيمانه ي خود را از جمله مباني قرار داد و در غزل و اشعار غنائي خويش هم هر جا که ذوق او حکم کرد از تحقيق و بيان حکم و امثال غفلت نورزيد. پنجم آنکه سعدي در عين وعظ و حکمت و هدايت خلق، شاعري شوخ و بذله گو و شيرين بيان است و در سخن جد و هزل خود آنقدر لطايف به کار مي برد که خواننده خواه و ناخواه مجذوب او مي شود و ديگر او را رها نمي کند. ششم آنکه وي در گفتار خود از بسياري مثل هاي فارسي زبانان که از ديرباز رواج داشت استفاده کرده و آنها را در نظم و نثر خود گنجانده است و علاوه بر اين، سخنان موجز و پرمايه و پر معناي او گاه چنان روشنگر افکار و آرمان هاي جامعه ايراني و راهنماي زندگاني آنان افتاده است که به صورت ساير امثال در ميان مردم رايج شده و تا روزگار ما، خاص و عام، آنها را در گفتارها و نوشته هاي خود به کار برده اند.

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 20:21 |

مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هايش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونه‌هاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همين طور شكوه‌هاى بىوقفه همسرش كه خواب و خيالش را ربوده بود.

آن روز، مثل هميشه، در چوبى حياط را به هم زد. راه كوچه باريك محله را در پيش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى گام هايش بسى بلند و كشيده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شايد مشكل گشايى بيابد. از چند كوچه باريك و كم عرض گذشت. به چهارراهى نزديك شد كه معمولا از جمعيت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هيچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر مىرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نيز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعيتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى كردند. "سعيد" نيز خودش را داخل جمعيت زد. روحانى، پيرامون فقر و راه‌هاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بيان شيرين و رسايى داشت. چيزى نگذشت كه سعيد جذب سخنان او شد. بين خودش و او احساس نزديكى مىكرد. به نظرش رسيد كه روحانى، او را مىشناسد و حرف‌هاى دلش را بازگو مىكند. ولى اين طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسيارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت:

"در فرستادن صلوات، كوتاهى نكنيد. زيرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مىيابد و اگر فقير صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."

اين سخن گرچه براى سعيد تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسيد:

پس تا حالا چرا به اين راه ساده، فكر نكرده بودم؟!

سخنان روحانى تمام شد، اما فريادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلوات‌ها، رسا و پى در پى بود. سعيد اميدوار شده بود. او مثل خيلىها، قدم به بيرون گذاشت. راه خانه اش را در پيش گرفت. لب‌هايش مى جنبيد. لحظه‌اى زمزمه اش قطع نمىشد. مثل اين كه صلوات، آن سوى لب‌هايش پنهان شده بود.

سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بيرون نمى رفت:

"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."

از خانه بيرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچه‌ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مكان ترسناكى بود. گويى در و ديوارهايش با انسان سخن مىگفت. سخن از گذشته‌هاى دور؛ سخن از آنهايى كه آنجا را به يادگار گذاشته بودند. سنگ‌ها و خاك‌هاى تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفيفى، وجود سعيد را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پايش اصابت كرد. اول لرزيد و بعد، كمى احساس درد كرد. چيزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگى افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكى رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوىاش بيدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشى از يك ظرف قديمى به چشمش افتاد. به آرامى خاك‌ها را كنار زد و بعد كوزه كوچكى از دل خاك، بيرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى مىكرد. لب‌هاى خشكيده‌اش تكان مىخورد. خاك‌هاى سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زيبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِل‌هاى دهانه كوزه را بيرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پايين قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پيچيد. صدا از به هم خوردن سكه‌هاى طلا بود. نور طلايى رنگ سكه، زير اشعه خورشيد، وسوسه انگيز و خيال‌آور مىنمود. گيج شده بود. تصميم گرفتن، برايش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سكه‌ها نگاه كرد. جلوه فريبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشته‌اش غرق شد. بار ديگر اوضاع نابسامان خانواده‌اش، خاطرش را آشفته كرد. از اين كه نتوانسته بود شكم بچه‌هايش را سير كند، غصه مىخورد؛ از اين كه در مقابل تقاضاهاى آنها چاره‌اى جز سكوت نداشت، زجر مىكشيد.

به خود آمد. چشمش به سكه‌ها افتاد. لبخندي شيرين، روى لب‌هاى خشكيده‌اش، گل كرد. سكه‌هايى را كه روى زمين افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سينه‌اش چسباند. در حالى كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظه‌اى چشمانش را بست. آنگاه از جايش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامى بيش نرفته بود كه به ياد سخنان آن روحانى افتاد:

"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزىاش را مىفرستد."

گام‌هايش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى كه يك راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه ديگرش به بهره‌مند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گيرودار سرنوشت ساز، به خودش نهيب زد:

وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمينى را نمى خواهم. برگشت. كوزه را سرجايش گذاشت. درست زير همان سنگى كه به پايش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سريع از خرابه بيرون شد. ساعتى ديگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصير كهنه اتاقش، رها كرد و بار ديگر در فكر عميق فرو رفت.

ـ اين بار هم كه با دست خالى برگشتى؟!

اين، صداى همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالى كه لبخندى به لب‌هايش كاشته شده بود؛ همه چيز را براى همسرش تعريف كرد. همسرش كه تحمل شنيدن سخنان او را نداشت، پرسيد:

كجاست؟ چرا نياوردى؟!

ـ نخواستم.

ـ نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمىبينى؟ اگر تو نمىخواهى، گناه ما چيست؟ گناه اين بچه‌هاى معصوم ...؟

ـ مطمئنم كه خداوند روزىام را از آسمان مى فرستد.

ـ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتى؟

ـ همان جا، سرجايش؛ زير همان سنگ وسط خرابه.

در آن لحظه، همسايه اش ـ كه مرد يهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعيد و همسرش گوش مىكرد. بعد از شنيدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سينه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزديك شد. به آرامى آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزديد. بى صبرانه سنگ را از دل خاك بيرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خيال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خيالاتى كه تنها با سكه‌هاى داخل كوزه به ثمر مىرسيد. او حق داشت كه به هيچ چيز فكر نكند جز آن كوزه و سكه‌هاى داخلش. كوزه را برداشت و يك راست خودش را به خانه‌اش رساند. به تندى در كوزه را باز كرد. بىصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دويد. موجودات شبيه مار و عقرب، توجه‌اش را جلب كرد. بيشتر دقت كرد. درست بود؛ عقرب‌هاى سياه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مىپيمودند. در كوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به كوزه پيدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كينه‌اى نسبت به سعيد در دلش كاشته شد. در حالى كه از چهره‌اش شرارت مىباريد، با خود گفت:

حتما مىدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهميده كه من در پشت‌بام خانه به حرف‌هاى او و همسرش گوش مىكنم؛ با حرف‌هاى دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار اين مار و عقرب‌هاى كشنده نمود. جواب دشمنى‌اش را خواهم داد. جوابى كه هرگز فراموش نكند!

سعيد نشسته بود. همسرش به قيافه متفكرانه او نگاه مىكرد. از اين كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نيش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار مىداد. چگونه مىتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار ديگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سينه ديوار چسبيده بود. زير لب، چيزى مىخواند. زن كه حوصله‌اش تمام شده بود، گفت:

منتظرى كه خدا روزىات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بيرون، يك كارى كن.

سعيد دنبال جمله‌اى مىگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چيزى نگفته بود كه صداى عجيبى در اتاق پيچيد. صدا براى سعيد آشنا بود. همان صداى جذابى كه در خرابه شنيده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانى از سكه مىباريد. حالت عجيبى پيدا كرده بود. خوشحالى توام با حيرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدايش در اتاق پيچيد:

خدايا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزىمان را از آسمان فرستاده است.

همسرش كه باورش نمىشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع كردن سكه‌ها پرداخت. صداى گفت و گوى سعيد و همسرش به گوش همسايه يهودىاش رسيد. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشيد. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقرب‌هاى باقى مانده، همچنان به يكديگر تنه مىزدند و از سر و كول هم بالا و پايين مىرفتند. به سعيد و همسرش زهرخندى نثار كرد و بار ديگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداى سعيد بلند شد:

بازهم سكه، سكه. خدايا ... خدايا...!

بر شگفتى مرد يهودى افزوده شده بود. به نظرش رسيد كه سعيد و همسرش، عقلشان را از دست داده‌اند. براى اين كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعيد، نزديك كرد. و بعد با احتياط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمىشد. آنچه ريخته بود، سكه بود. سكه‌هايى كه با رنگ زرد و فريبنده در كف دستان آن دو موج مىزدند و جرنگف جرنگ صدا مىكردند. با خودش گفت:

حتما من اشتباه كرده بودم!

و ادامه داد:

نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.

از خودش پرسيد:

پس چه اتفاقى افتاده است؟

لحظه‌اى به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه انديشيدن، به راز قضيه پى برد. دانست كه اين، سرّى از اسرار غيبى است. سرّى كه به دست خداوند به ثمر رسيده است. سعيد را به پشت بام دعوت كرد. وقتى سعيد، خودش را به آن جا رساند، مرد يهودى خودش را روى قدم‌هاى او انداخت. همان دم صدايش كه با گريه شوق توام بود؛ در فضا پيچيد:

"اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله."

سعيد نيز گيج شده بود. مىدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولى نمىدانست كه مسلمان شدن يك نفر يهودى نيز از ديگر بركات آن مىباشد. يك بار ديگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكه‌هاى كف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد:

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 15:18 |

بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.

با توجه به روايت فوق، داستان زير را تقديم مى داريم. توصيه مى كنيم كه قبل از مطالعه به نكات زير توجه نماييد:

1ـ شكى نيست كه اذكار، خواص و فوايدى بسيار دارد. طبق روايات رسيده از معصومين عليهم السلام، ذكر صلوات نيز چنين است. يكى از فوايد آن، رهايى از فقر و تنگدستى است. ناگفته پيداست كه: نتيجه بخشيدن آن، شرايطى دارد. يكى از شرايط آن، چگونگى حالت‌هاى روحى، نفسى و معنوى انسان است. با اين بيان، ذكر شخصى به ثمر مى رسد كه قبلا زمينه لازم را فراهم كرده باشد. به عبارت ديگر، نبايد توقع داشت كه بدون ايجاد زمينه، تكرار اذكار به نتيجه مطلوب برسد.

2ـ به ثمر رسيدن ذكرها، در سايه تلاش و جديت انسان است. به عبارت ديگر، به نتيجه رسيدن آنها با تنبلى و تن پرورى منافات دارد و نبايد از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشيد و با تكرار اذكار، به كنجى نشست و به اميد اين كه خداوند، روزىمان را مى رساند، از كار و تلاش دست برداشت

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 15:16 |

1-از جمله آداب آن حضرت در خوردني ها و آشاميدني ها و متعلقات سفره يكى آنست كه در كتاب كافى آن را به سند خود از هشام بن سالم و غير او از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) هيچ چيزى را دوست ‏تر از اين نمى‏داشت كه دائما گرسنه و از خدا خائف باشد. (103)

2- و در كتاب احتجاج به سند خود از موسى بن جعفر از آباى گراميش از امام حسين (ع) حديث طويلى نقل كرده كه همه، جوابهائى است كه على(ع) در پاسخ سؤالات مردى يهودى از اهل شام مى‏داده، در ضمن مى‏رسد به اينجا كه يهودى از اميرالمؤمنين(ع) پرسيد: مردم مى‏گويند عيسى مردى زاهد بوده آيا همينطور است؟

حضرت فرمود: آرى چنين است وليكن محمد(ص) از همه انبياء زاهد تر بود، زيرا هيچ وقت سفره‏اى از طعام برايش چيده نشد و هرگز نان گندم نخورد و از نان جو هم هيچ وقت شكمش سير نشد و سه شبانه روز گرسنه مى‏ماند. (104)

3- و در امالى صدوق از عيص بن قاسم روايت شده كه گفت: خدمت حضرت صادق(ع) عرض كردم حديثى از پدرت روايت شده كه فرمود: رسول خدا (ص) از نان گندم سير نشد، آيا اين روايت صحيح است. فرمود: نه، زيرا رسول خدا(ص) اصلا  نان گندم نخورد، و از نان جو هم يك شكم سير نخورد. (105)

4- و در كتاب دعوات قطب روايت شده كه رسول خدا(ص) در حال تكيه غذا نخورد مگر يك مرتبه كه آن هم نشست و از در معذرت گفت: بارالها من بنده و رسول توام. (106)

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 15:10 |

آداب آن جناب در سفر

1- و از جمله آداب آن حضرت در سفر ـ به طورى كه  در فقيه به سند خود از عبدالله سنان از ابى جعفر(ع) نقل كرده ـ اين بود كه: آن جناب بيشتر در روز پنج شنبه مسافرت مى‏كرد. (77)

و در اين معنا احاديث بسيارى است.

2- و در كتاب امان الاخطار و كتاب مصباح الزائر آمده است كه صاحب كتاب عوارف المعارف گفته: رسول خدا هر وقت مسافرت مي رفت پنج چيز با خود برمى‏داشت: 1 ـ آئينه 2 ـ سرمه ‏دان  3 ـ شانه  4 ـ مسواك  5 ـ و در روايت ديگرى دارد كه مقراض را هم همراه خود مى‏برد. (78)

 اين روايت را در كتاب مكارم و جعفريات نيز نقل كرده است.

3- و در كتاب مكارم از ابن عباس نقل كرده كه گفت: رسول خدا (ص) وقتى راه مى‏رفت طورى با نشاط مى‏رفت كه به نظر مى‏رسيد خسته و كسل نيست. (79)

4- و در فقيه به سند خود از معاوية بن عمار از ابى عبدالله (ع ) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) در سفر هر وقت از بلندي ها سرازير مى‏شد مى‏گفت: "لا اله الا الله" و هر وقت بر بلندي ها بالا مى‏رفت مى‏گفت: "الله اكبر". (80)

5- و در كتاب لب اللباب تاليف قطب روايت شده كه رسول خدا (ص) از هيچ منزلى كوچ نمى‏كرد مگر اين كه در آن منزل دو ركعت نماز مى‏خواند و مى‏فرمود: اين كار را براى اين مى‏كنم كه اين منازل به نمازى كه در آنها خوانده‏ام شهادت دهند. (81)

6- و در كتاب فقيه مى‏گويد: رسول خدا(ص) وقتى با مؤمنين خدا حافظى مى‏فرمود مى‏گفت : خداوند تقوا را زاد و توشه شما قرار دهد، و به هر خيرى مواجهتان سازد و هر حاجتى را از شما برآورده كند و دين و دنياى شما را سالم و ايمن سازد و شما را به سلامت و با غنيمت فراوان برگرداند. (82)

روايات درباره دعاى آن جناب در مواقع خداحافظى اشخاص مختلف است، ليكن با همه اختلافى كه دارد نسبت به دعاى به سلامت و غنيمت همه متفقند.

7- و در كتاب جعفريات به سند خود از جعفر بن محمد از آباى گرامش از على (ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) به اشخاصى كه از مكه مى‏آمدند مى‏فرمود: خداوند عبادتت را قبول و گناهانت را بيامرزد و در قبال مخارجى كه كردى به تو نفقه (روزى) دهد. (83)

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 15:8 |
مى‏گرفت و در نتيجه هر وقت كه از خانه به بيرون تشريف مى‏آورد از بوى خوشش شناخته مى‏شد كه رسول الله (ص) است. (68)

13- و در كتاب مكارم مى‏گويد: هيچ عطرى عرضه به آن جناب نمى‏شد مگر آن كه خود را با آن خوشبو مى‏كرد و مى‏فرمود: بوى خوشى دارد و حملش آسان است، و اگر هم خود را با آن خوشبو نمى‏كرد سر انگشت خود را به آن گذاشته و از آن مى‏چشيد. (69)

14- و نيز در آن كتاب مى‏نويسد: رسول خدا(ص) با عود خود را بخور مي داد. (70)

15- و در كتاب ذخيرة المعاد است كه: مشك را بهترين و محبوبترين عطرها مى‏دانست. (71)

16- و در كافى به سند خود از اسحاق طويل عطار از ابى عبدالله (ع) روايت كرده كه فرمود : رسول خدا(ص) بيش از آن مقدارى كه براى خوراك خرج مى‏كرد براى عطر پول مى‏داد. (72)

17- و نيز در كافى به سند خود از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: 

اميرالمؤمنين(ع) فرموده: عطر به شارب زدن از اخلاق انبياء و احترام به كرام الكاتبين است. (73)

18- و نيز به سند خود از سكن خزاز نقل كرده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) مى‏فرمود: بر هر بالغى لازم است كه در هر جمعه شارب و ناخن خود را چيده و مقدارى عطر استعمال كند. (74)

19- و در فقيه به سند خود از اسحاق بن عمار از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: اگر در روز عيد فطر براى رسول خدا(ص) عطر مى‏آوردند اول به زنان خود مى‏داد. (75)

20- و در كتاب مكارم است كه رسول خدا(ص) به انواع روغن‏ها خود را روغن مالى مى‏فرمود، و نيز فرمود: آن جناب بيشتر با روغن بنفشه روغن مالى مى‏فرمود، و مى‏گفت، اين روغن بهترين روغن است. (76)

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 15:7 |

حضرت امير در خطبه 116 نهج البلاغه تلاش حضرت رسول (ص) را چنين توصيف مي کند: " نه سستي کرد و نه باز ماند و در راه خدا با دشمنان او جهاد کرد، نه ناتوان شد و نه عذري آورد." چنانکه مي نمايد امام علي(ع) با کلام سحرانگيز خويش پايمردي و روح خستگي ناپذير حضرت رسول را مي ستايد و آيه 127 از سوره توبه اين جملات را تصديق مي کند خداوند در توصيف تلاشهاي  پيامبراکرم(ص) مي فرمايد." لقد جاء کم رسول من انفسکم عزيز عليه ما عنتم حريص عليکم بالمومنين رئوف رحيم " همانا رسولي از جنس شما براي هدايت خلق آمد که از فرط محبت و نوع پروري ، فقر وپريشاني و جهل وفلاکت شما بر او سخت مي آيد وبرآسايش ونجات شما بسيار حريص وبه مومنان رئوف ومهربان است .

در خطبه اي ديگر( خطبه 185) در تشريح تلاش هاي حضرت ختمي مرتبت آمده است: "او را با حجت هاي الزام کننده فرستاد و با پيروزي آشکار و راه پديدار. پس رسالت خود را آشکارا رساند و مردم را به راه راست واداشت و آن راه را بديشان نماياند. نشانه ها بر پا کرد براي راه يافتن با چراغ هاي روشن. رشته هاي احکام اسلام را استوار کرد و دستاويزهاي آن را محکم و پايدار."

حضرت امير در خطبه 190 بيان مي کند:" گواهي مي دهم که محمد(ص) بنده و فرستاده اوست. به طاعت خدا خواند و دشمنانش او را با جهاد در دين مقهور گرداند. هم داستاني- کافران- بر دروغگو خواندن او، وي را از دعوت بازنگردانيد و کوشش در خاموش ساختن نور وي، او را بر جاي ننشانيد."

و اين پايمردي، استقامت و کوشش مداوم ميسر نمي شد اگر حضرت رسول ميراث دار انبياء و خاتمه بخش محاسن و سجاياي آنان نبود.

4- علو خاندان و مرتبه ايشان:

نبي مکرم اسلام در انتهاي سلسله انبيا و رسولان با ميراثي برگرفته از تمام حسنات و نيکي هاي آنان گام در راه هدايت بشر مي نهد. امام علي(ع) در خطبه 87 در اينباره مي فرمايد: " آنان را( پيامبران) در بهترين وديعت جاي به امانت سپرد و در نيکوترين قرارگاه مستقر کرد. از پشتي به پشت ديگرش داد، همگي بزرگوار و زهدان هاي پاک و بي عيب و عار… تا آنکه تشريف بزرگواري از سوي خداي باري به محمد(ص) رسيد و او را از بهترين خاندان و گرامي ترين دودمان برکشيد. از درختي که پيامبران خود را از آن جدا کرد و امينان خويش را برگزيد و بيرون آورد…"

اميرالمومنين خاندان و اصالت رسول مکرم اسلام را با اين صفات مي ستايد؛ شريفترين پايگاه، کان هاي ارجمندي و کرامت و مهدهاي پاکيزگي و عفت، چراغداني پرنور براي روشني جهان، خانداني که چراغ هاي ظلمتند و چشمه هاي حکمت، از سرزمين بطحاء( سرزمين فخر و بزرگواري)، هرگاه( خداوند) آفريدگان را به دو فرقه کرد او را در بهترين گروه در آورد.

حضرت امير در خطبه 161، جايگاه حضرت رسول را چنين توصيف مي کند: " او را برانگيخت با نور رخشا و برهان هويدا و راه پيدا و کتاب راهنما، خاندان او نيکوترين خاندان است و او بهترين درخت آن درختستان است. شاخه هاي آن راست و ميوه هاي آن نزديک و در دسترس همگان است. "

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 15:2 |

                                           یا علی

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت                   به مجنون هم رسیدم   یا علی   گفت

مگر این وادی   دارالجنون  است                  که  هر  دیوانه  دیدم    یا  علی   گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد                   به گوش غنچه کم کم یا علی    گفت

چمن  با   ریزش   باران   رحمت                   دعایی کرد و او هم    یا  علی   گفت

یقین      پروردگار         آفرینش                   به  موجودات  عالم     یا  علی   گفت

خمیر  خاک  آدم   را    سرشتند                  چو بر می خواست آدم یاعلی    گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد                   یقین اینجا علی  هم   یا علی   گفت

علی را ضربتی  کاری  نمی شد                   گمانم   ابن   ملجم     یا  علی  گفت

                                       یا علی

+ نوشته شده توسط محسن فرهنگی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 21:38 |